۱۴۰۵ مهر ۱۲, یکشنبه

در اهمیت اتحاد نیروهای دمکراسیخواه

 

در اهمیت اتحاد نیروهای دمکراسیخواه

چنگیز به هنگام مرگ، پسرانش را به بالین فرا خواند و آن‌ها را به اتحاد و یکپارچگی اندرز داد. او برای تفهیم اهمیت اتحاد، از تجربۀ معروف  «شکستن ترکه ها» استفاده کرد.

ابتدا یک ترکۀ نازک درخت به هر یک از پسرانش داد و از آن‌ها خواست که آن را بشکنند. پسران به راحتی ترکه ها را شکستند. سپس تعداد ترکه ها را دو برابر کرد، باز هم آنها را شکستند و همینطور به تعداد ترکه ها افزود و پسران نیز آنها را شکستند. در پایان، تعداد ترکه ها بجائی رسید که هیچ‌کدام موفق نشدند. او به آنها گفت:  

اگر با هم متحد باشند، هیچ دشمنی نمی‌تواند آن‌ها را شکست دهد، اما اگر پراکنده شوند، به راحتی نابود خواهند شد.

پشه چــو پُـــر شد، فکنـــد پیل را

با همه تندی و صلابت که اوست

مــورچــگان را چـــو بـوَد اتفـاق

شیـــر ژیـــان را بـدراننـد پوست

۱۴۰۵ مهر ۱۱, شنبه

همبستگی برای آزادی و دمکراسی

 همبستگی برای آزادی و دمکراسی

غـرض از انجمـن و اجتمـاع، جمع قواست
چرا که قطره چو شد متصل بهم، دریاست
ز قطــــره هیچ نیــاید، ولی چـــو دریا شد
هــر آنچــه نفع تصـــــور کنی درو پیداست
ز قطـــره دیـده نگشته هرگـز جنبش موج
محیـط باشد کز وی نهنـگ خواهد خاست

۱۴۰۵ شهریور ۱۶, دوشنبه

در حوزه های علمیه به طلاب چه میآموزند؟

 

در حوزه های علمیه به طلاب چه میآموزند؟

از ریدن حضرت محمّد تا باد فتق حضرت موسی!

علی کبیری

امام ابو داوود که نزد مسلمانان مقام شامخی دارد، احادیث اسلامی را مورد بررسی دقیق قرار داده و آنهائی که درست بوده را در سنن ابوداوود بیان کرده است. دو حدیث زیر از امام ابو داوود است:

حدیث 158:

قَالَ لَيْسَ أَبُو عُبَيْدَةَ ذَكَرَهُ وَلَكِنْ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ الأَسْوَدِ عَنْ أَبِيهِ، أَنَّهُ سَمِعَ عَبْدَ اللَّهِ، يَقُولُ أَتَى النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم الْغَائِطَ، فَأَمَرَنِي أَنْ آتِيَهُ بِثَلاَثَةِ أَحْجَارٍ، فَوَجَدْتُ حَجَرَيْنِ، وَالْتَمَسْتُ الثَّالِثَ فَلَمْ أَجِدْهُ، فَأَخَذْتُ رَوْثَةً، فَأَتَيْتُهُ بِهَا، فَأَخَذَ الْحَجَرَيْنِ وَأَلْقَى الرَّوْثَةَ وَقَالَ " هَذَا رِكْسٌ " . وَقَالَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ يُوسُفَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ حَدَّثَنِي عَبْدُ الرَّحْمَنِ.

پیامبر (ص) برای قضای حاجت بیرون رفت و از من خواست که سه قلوه سنگ برایش بیاورم. من دو قلوه سنگ پیدا کردم، اما قلوه سنگ دیگری نیافتم. پس تکه‌ای از گوه خشک شده (سرگین) را برداشتم و برای ایشان بردم. ایشان دو قلوه سنگ را گرفتند و گوه خشک شده را دور انداختند، و فرمودند: «این خوب نیست»

حدیث 277:

عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ " كَانَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ يَغْتَسِلُونَ عُرَاةً، يَنْظُرُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ، وَكَانَ مُوسَى يَغْتَسِلُ وَحْدَهُ، فَقَالُوا وَاللَّهِ مَا يَمْنَعُ مُوسَى أَنْ يَغْتَسِلَ مَعَنَا إِلاَّ أَنَّهُ آدَرُ، فَذَهَبَ مَرَّةً يَغْتَسِلُ. پیامبر (ص) فرمود:

«بنی‌اسرائیل همه با هم برهنه حمام می‌کردند و به آلت یکدیگر هم نگاه می‌کردند. اما حضرت موسی (ص) به تنهایی حمام می‌کرد. آنها گفتند: «به خدا قسم! هیچ چیز مانع از حمام کردن موسی با ما نمی‌شود جز اینکه او وَرَم بیضه دارد.»

 عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ " كَانَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ يَغْتَسِلُونَ عُرَاةً، يَنْظُرُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ، وَكَانَ مُوسَى يَغْتَسِلُ وَحْدَهُ، فَقَالُوا وَاللَّهِ مَا يَمْنَعُ مُوسَى أَنْ يَغْتَسِلَ مَعَنَا إِلاَّ أَنَّهُ آدَرُ، فَذَهَبَ مَرَّةً يَغْتَسِلُ، فَوَضَعَ ثَوْبَهُ عَلَى حَجَرٍ، فَفَرَّ الْحَجَرُ بِثَوْبِهِ، فَخَرَجَ مُوسَى فِي إِثْرِهِ يَقُولُ ثَوْبِي يَا حَجَرُ. حَتَّى نَظَرَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ إِلَى مُوسَى، فَقَالُوا وَاللَّهِ مَا بِمُوسَى مِنْ بَأْسٍ. وَأَخَذَ ثَوْبَهُ، فَطَفِقَ بِالْحَجَرِ ضَرْبًا " . فَقَالَ أَبُو هُرَيْرَةَ وَاللَّهِ إِنَّهُ لَنَدَبٌ بِالْحَجَرِ سِتَّةٌ أَوْ سَبْعَةٌ ضَرْبًا بِالْحَجَر.ِ

 پیامبر (ص) فرمود: یک روز موسی برای حمام کردن بیرون رفت و لباس‌هایش را روی سنگی گذاشت. آن سنگ با لباس‌هایش فرار کرد. موسی به دنبال آن سنگ دوید و گفت:  «لباس‌های من، ای سنگ!  لباس‌های من، ای سنگ!»           تا اینکه بنی‌اسرائیل او را برهنه دیدند و گفتند: «به خدا قسم، موسی سالم است و تخم اش وَرَم ندارد»

۱۴۰۵ مرداد ۱۸, یکشنبه

وضع ناهنجار ما و مُثُل غار افلاتون


وضع ناهنجار ما و مُثُل غار افلاتون

با مشاهدۀ وضع ناهنجاری که در آن گرفتار شده و هر آنچه را که می بینیم یا به ما میگویند باور کرده و در واقع بازیچۀ سیاستبازی سیاسیگران شده ایم، چنین وضعی را مشابه " مُثُل غار افلاتون" یافتم و بر آن شدم تا آنرا بازگو کرده و مورد بحث قرار دهم.

مُثُل غار افلاتون چیست؟

واژۀ مُثُل، برگردان واژۀ لاتین (allegoria)  به معنای بیان چیزی به قصد القای چیزی دیگر است.

افلاتون یکی از شاگردان سقراط بود و مُثُل غار گزارش مکالمۀ برادرش گلوکن با سقراط در رسالۀ جمهوری است. افلاتون به شرح یک غار زیرزمینی میپردازد که عده ای زندانی در آن به زنجیر کشیده شده و قادر نیستند بجز مشاهدۀ چیزهائی که مقابل دیدگانشان است، چیزهائی که پشت سرشان است، را به بینند و هر آنچه را که می بینند، به آن باور دارند. اما پشت سرِ آنها آتشی روشن است با عروسکهائی که شعلۀ آتش سایه های آنها را بر روی دیوار مقابل میاندازد و زندانیان باور دارند که آن سایه ها اجسام واقعی اند. در صورتی که اجسام واقعی پشت سرِ آنها قرار دارند که قادر به مشاهدۀ آنها نیستند.

اما فرصتی پیش میآید که یکی از زندانیان خود را از بند زنجیر رهانیده و به بیرون غار میرود و در آنجا اجسام واقعی را مشاهده میکند. پس برای آگاهی هم بندان خود به داخل غار میرود تا به آنها بگوید هر آنچه که می بینند، سایه هائی از واقعیت اند. واقعیت در بیرون غار است. اما زندانیان که به زنجیر عادت کرده و برای مدتهای طولانی شاهد سایه ها بر دیوار غارند و آنها را به عنوان اجسام واقعی پذیرفته اند، اخبار بیرون از غار را باور نکرده و رفیق هم بندشان را به قتل میرسانند.

بازده مُثُل غار افلاتون، پدیده ها و بحثهای زیرند:

1.      از آن پس، اعتقاد به ماروالطبیعه و ایده آلیسم در فلسفه بوجود میآید.

2.      از آن منبعد جمعی کاسبان دینفروش بوجود میآیند و بر اساس مُثُل افلاتون بت-خدایان ساختۀ دست بشر را نفی کرده، مردم را به خدای نادیده ارجاع داده و به تبلیغ این ایده میپردازند که هستی این دنیا، سایه ای ازهستی واقعی دنیای دیگر بوده و هستی واقعی نیز در ماوراء اندیشه و دسترسی بشر قرار دارد. اینجاست که به شرح دنیای دیگر یا دنیای پسامرگ برای مردم میپردازند. آنها را به وجود دنیای دیگر امیدوار ساخته و از دلبستگی به این دنیا وا میدارند.

3. مهمترین درسی که از مُثُل افلاتون میگیریم، اینست که در میان مردم هستند کسانی که اگر بخواهی به روشنگری شان پرداخته و به آنها بفهمانی که عقائدشان پوچ و خرافیست، مرگ خود را بجان خریده ای. آن مردمان قصد جانت کرده و ترا بخاطر عقائد پوسیده و خرافات چند هزار ساله شان سر به نیست خواهند کرد. اینها همان ارزشیهائی هستند که از آگاهی و دانائی مثل جن از بسم الله گریزانند، بر ماندن در موهومات اصرار میورزند و در نوکری از ملاها ذره ای کوتاه نمیآیند.

4.      اما نتیجه ای که متفکران و اهل علم از مُثُل افلاتون میگیرند، اینست که آنچه دیگران به ما به عنوان واقعیت ارائه میدهند، ممکنست تمام واقعیت، یا جزئی از واقعیت، یا برداشت ذهنی آنها و یا بکل دروغ  باشد.

ارسطو به عنوان شاگرد افلاتون و در پیروی از این نتیجه، به ارائۀ کتاب ارغنون میپردازد، که به مغالطه های سیزده گانۀ ارسطو مشهورند. اُس اساس ارغنون مبنی بر تفاوت بین واقعیت و حقیقت است. واقعیت هر آن چیزیست که خارج از ذهن ما میباشد و وجود یا عدم وجودشان به تخیل و ذهن ما بستگی ندارد. اما حقیقت، بیان واقعیت است که ممکنست درست یا نادرست باشد. بنابراین، واقعیت هر چیزی هنگامی محرز میشود که حقیقت آن مورد چالش قرار گیرد. از اینجا به بعد، اندیشمندان به جستجوی اجزای واقعیت میپردازند. چرا میگوئیم اجزای واقعیت؟ برای اینکه واقعیت هستی نامحدود و ذهن ما محدود است به آنچه که در اختیار و در معرض دید ماست، و چون از نظر منطقی، هیچ نامحدودی در محدود نمیگنجد، پس ما بطور نسبی و به تدریج به واقعیت هستی که مطلق است، آگاهی می یابیم و شاید هم روزی بطور مطلق از تمام واقعیت هستی آگاه شویم.

۱۴۰۵ مرداد ۱۱, یکشنبه

ما از شما بیزاریم!

 

ما از شما بیزاریم!

سفله ها...خبرچینها...جاسوسان

برای لقمه ای نان

گوش به فرمان غداران

در همه جا...در کمین اند

تا بانگ در گلو خفته مان را

 

به نمایندگان  خدا برسانند

که از آنها بیزاریم

 

منتظران امام غائب

شیفتگان امام علی

رهروان راه حسین

گوش به ندای دین اند، تا

 

به نمایندگان خدا برسانند

که از آنها بیزاریم

 

ولگردان...اراذل و اوباش

در هر کوی و برزن

در اتوبوس و تاکسی

به گوشند تا

 

 به نمایندگان خدا برسانند

که از آنها بیزاریم


آری...ای جاعلان دین خدا:

ما از شما بیزاریم


۱۴۰۵ مرداد ۳, شنبه

بهار دوستی

بهار دوستی

بیـــــا تا قـــدر یـکدیــگر بـــدانیــــم

که تا ناگــــه ز همــدیــگر نمانیـــــم

که مـــا را نیست عمـــــر جاودانـــه

بیـــا با هم بخـوانیم یک تــــرانـــــه

کـه ایــام جــوانــــی زود بـگـــذشت

شب ظلمـانی هم در دشت فروهشت

بهـــــــــار دوستـــی از در در آیـــد

پیــــــام شـــادی و الفـــت بیـــــارد

پرستــــوهای رفتــــه بــاز گــردنــد

مــــه سیمـــــابی هــم از در دوباره

قـــدم در هشتی عشــــاق گــــــذارد

دل غـمــگیــن مــــــا را شـــاد دارد

کـه دیـگر غـم همـی بار سفـر بست

مـــرا با تــو هـــزاران گفتنی هست

                                                               ع ک

بی وطـن!

 

بی وطـن!

این حـــدیـث تلــخ رنجسـت بیــوطن

نی نـــوای تــار و سنجسـت بیـوطن

فـاحشــــه از بیــوطـــن والاتــرست

تن فــروشی از خیــانت بـرتــر ست

هر که میهن را فروخت از بهر مال

شیفتــه شــد بــر مقـــام و بـر منــال

از سگ هــــرزه همـــی بـدتـر بـوَد

بی سَرو پـا و سَــــر و افســـــر بـوَد

بهـر شنـدرغـــاز مـــده میـهـن ببـاد

گـر تو انسان هستی و بـا فَـر و راد

میهـن و نـامــوس فـرقش کــی بوَد؟

هـر کـه میهـن داد، وی جـاکش بوَد

نوکــری بهـــــر اجـانب پستی است

تیشه بر بنیـاد خویش و هستی است

خـادمی بـایــد بـه ملـت کـرد و بس

تا کـــه ملــت باشـدت فــریــاد رس

هــر کــه مبنـــا را بــر ملــت نهـاد

تا ابــد نـامش بــه نیــکی زنـده بـاد

                                     ع ک